|
پنج شنبه 4 خرداد 1391برچسب:, :: 10:11 :: نويسنده : لیلا مجذوب
داستان حقیقت ودروغ روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری باهم به دریا برویم وشنا كنیم؟حقیقت ساده لوح پذیرفت وگول خورد.آن دوباهم به كنارساحل رفتندوقتی به ساحل رسیدندحقیقت لباس هایش رادرآورد.دروغ حیله گر لباسهای او را پوشیدورفت. ازآن روز حقیقت هممیشه زشت وعریان است امادروغ درلباس حقیقت باظاهری آراسته نمایان می شود.
![]()
چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 12:49 :: نويسنده : لیلا مجذوب
بار دیگر من ورق را با دلم بر می زنم بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل با دلت ، دل حکم کن هر که دل دارد بیاندازد وسط تا که ما دل هایمان را رو کنیم دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود پس به حکم عشق ، بازی می کنیم این دل من رو بکن حالا دلت دل نداری ؟ بار دیگر بر بزن ![]()
چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 12:21 :: نويسنده : لیلا مجذوب
دلم می گیرد از هر چه هست دلتنگ می شوم به هر چه نیست چه خوب می شد نبود هر چه که هست بود هر چه که نیست دلتنگی هایم را جایی ، جا گذاشته ام کجا؟ نمی دانم فقط دلم دل دل می کند خسته ست و افسرده این روزها .... بی خیال فقط سرم درد می کند ... نشانه چیست ؟ مرگ دوباره چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند جایی که تمام ساعت های سکوت سعی به جمع کردن آن داشته ام تب می کند نگاه ... می سوزد این دلم قلبم چه بی کس است دنیا همین بس است ![]()
چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 12:10 :: نويسنده : لیلا مجذوب
اگر میدانستم
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت ******************* سلام بچه ها امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد نظر یادتون نره ![]() صفحه قبل 1 صفحه بعد ![]() |